...

میخواهم بگویم که هنوز دل کندن برای تو آسان است...

واقعا چجور دلت آمد؟؟؟؟؟؟حیفت نیومد؟؟؟؟؟؟؟ آخ آخ چیکار کردی تو؟؟؟؟؟؟ روز اول خیلی عصبانی بودم. اصلا باورم نمی شد.هر کاری کردم بهت پیام بدم، دلم راضی نشد توی اون عصبانیت پیام بدم.ولی واقعا هضمش برام مشکله. مگه میشه آدم اونهمه رو فراموش کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا میشه؟؟؟ دوست دارم به خودم جرات بدم و بگم که اونجا فقط مال تو نبود که به این راحتی براش تصمیم گرفتی. مال خیلی های دیگه هم بود. البته شاید چند وقتیه فرنگ رفتی ، اخلاقیات اونها رو گرفتی چون اونها دل بستن به این مسایل رو احمقانه میدونن.(که فکر نمی کنم تو توی این وادی بگنجی).دیگه از این به بعد کی میخوای تولد وبلاگ بگیری؟؟؟ چقدر باید طول بکشه تا یک طلوع کن ستاره دیگر را ببینی؟؟؟ من واقعا موندم که تو  چجوری تونستی آخرین دکمه حذف وبلاگ رو بزنی؟؟؟ خیلی دوست دارم این لحظات رو ببینم. اون لحظه چه حالی داشتی؟؟؟ خاطرات وبلاگت از اول جلوت رژه نرفتن؟؟؟ چجوری تونستی به اونها غلبه کنی؟؟؟ چجور اونهمه خاطراتی که هرکدوم یک نشانی داره و هر کدوم حال و هوای خاص خودش رو داشت چجور تونستی همه رو یهو ببندی؟؟؟؟میشه؟؟؟ واااااای که تو چه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر چی بیشتر نوشته هات یادم میاد نچ نچ من بیشتر میشه..... وای وای وای

واسه اولین بار ازدستت عصبانی شدم.

  
نویسنده : ... ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٩
تگ ها :